اخبار:
اخبار:

rahbar

president

vezarat-naft

markazi

naft-zagros

naft-shargh

vezarat

ostandari

shana

namayeshgah

mashaal

basij-ksh

 zanan

اطلاعیه

 farakhan monaghesegaran

حفظ قرآن ارمغان دوران اسارت....

ghasempor

قرار ملاقات و مصاحبه را در دفتر روابط عمومي با او گذاشتم . از شماره همراهش 0913 مشخص بود كه بچه ي اصفهان است .

پشت تلفن صداي آرامي داشت. هرچند كه صبوري، متانت و بردباريش را ازهمكارانش شنيده بودم .

با لباس كارش ( بيلرسوت ) آمده بود . خيلي آرام و ساكت در كنارم نشست . بدون هيچ مقدمه اي از او خواستم خودش را معرفي نمايد .؟

محمد رضا ابوالقاسمي هستم كه در سال 1340 در شهرستان دهاقان (صد كيلومتري جنوب غربي ) استان اصفهان بدنيا آمدم . در سن 19 سالگي درست در سال 1359 هنگام آغاز جنگ ايران و عراق به خدمت مقدس سربازي اعزام شدم . هنگام تقسيم نيروها به مركز پياده شيراز معرفي شدم . بعد ازمدتي اقامت درپادگان شيراز مارا به منطقه فكه ( منطقه عملياتي در شوش دانيال حد فاصله ايلام و خوزستان در مرز ايران و عراق ) اعزام كردند .

چطور شد كه به اسارت نيروهاي عراقي درآمديد ؟

اوايل جنگ بود و دشمن از مرزهاي ما به داخل نفوذ كرده بود . آن زمان هنوز انسجام و يكپارچگي كافي در بين نيروهاي نظامي ما نبود . عراقي ما را تا نزديكي هاي رودخانه كرخه عقب راندند. من درست دراين عقب نشيني اسير شدم .

برخورد نيروهاي عراقي با اسرا آنهم دراوايل جنگ چطور بود ؟

عراقي ها دور تا دور ما را گرفتند. دستهايمان را بستند و به مقر فرماندهي شان در فكه بردند ،يك شب آنجا بوديم و روز بعد ما را به العماره فرستادند.

چند شب را با هزاران مشقت در العماره سپري كرديم . بعد به زندان بغداد فرستادند . در مسير رفتن به بغداد چون از وسط شهرهاي عراق مي گذشتيم مردم همينكه متوجه مي شدند كه ما اسير ايراني هستيم ميوه هاي گنديده را بعلت تنفر و انزجار بسويمان پرت مي كردند .

وضعيت غذايي در زندان چطور بود ؟

اصلا وضعيت خوبي نداشتيم . صبح ها يك مقدار نان سمون و مقداري آش يا شله كه آنهم مقدار ناچيزي بود. براي نهار هم مقداري برنج به اندازه يك فنجان و از شام هم خبري نبود .چون عراقي ها مي گفتند در ارتش چيزي بنام شام نداريم .

با وضعيت غذايي آنجا چطور قادر به روزه گرفتن بوديد ؟

در همان روزهاي اول اسارت عراقي ها خيلي به ما سخت مي گرفتند و حتي اجازه نماز جماعت نداشتيم و براي سحري هم اجازه نمي دادند درب زندان باز شود .

با اين وضعيت غذايي خيلي از بچه ها نتوانستند دوام بياورند و روزه بگيرند .

سحري از نان سموني كه براي صبحانه مي دادند بهمراه يك ليوان آب شكر مي خورديم و مقدار برنجي را كه ظهر مي دادند براي افطار مي گذاشتيم .

اولين روزه اسارتم درست در سال 1360 بود كه با سختي هاي زيادي همراه بود حتي زمان اذان صبح و مغرب و عشا را با حدس و گمان تخمين مي زديم . چون قبلا راديو داشتيم ولي ازما گرفته بودند تا نتوانيم اخبار و وقايع جنگ را بشنويم .

معمولا در اسارت به چه كارهايي مشغول بوديد ؟

با طلوع آفتاب نظافت زندان شروع مي شد . بعد از آن هر يك از اسرا در كلاس هاي آموزشي ( قرآن ، زبان خارجه و ورزش )كه خود اسرا اداره مي كردند شركت مي نمودند . اينجا بود كه من كلاس هاي قرآن را انتخاب كردم ..صليب سرخ جهاني يك سري كتابهاي خارجي را براي آموزش افراد در اختيار ما گذاشته بود و نيروهاي عراقي هم كتابهاي قرآن و نهج الباغه را . در طول چند سال توانستم با شركت مستمر در كلاسها ترجمه قرآن را فرا بگيرم و مدت يك سال هم توانستم كل قرآن را حفظ كنم .

آقاي ابوالقاسمي پس حافظ كل قرآن هم هستي ؟

قرآن را بخاطر علاقه اي كه از قبل،آنهم در دوران مدرسه داشتم انتخاب كردم و چون نسبت به بچه هاي ديگر بيشتر علاقه مند بودم حتي بعد از حفظ كل قرآن و ترجمه آن توانستم بهمراه ديگر استادان به يادگيري ديگران در اين راستا كمك كنم. در حال حاضر و با گذشت چندين سال و شرايط كاري سنگين شايد نتوانم همانند قبل حافظ قرآن باشم، اما اگر تنها اشاره اي به آيه شود مي توانم بقيه آن را دنبال نمايم . كار ترجمه و حفظ قرآن به استمرار و ممارست و تمرين نياز دارد و بايد حتما جزو كارهاي روزانه تلقي شود در غير اينصورت حفظ آن به فراموشي مي رود .

چطور شد به شركت نفت آمديد ؟

بعد از گذشت ده سال و بازگشت به ميهن اسلامي در سال 1369 ، يكروز بطور اتفاقي ازدحام جمعيت جلوي دكه مطبوعاتي توجه مرا جلب كرد كه آگهي استخدام پالايشگاه اصفهان را مي فروخت . يك فرم خريدم و آن را ارسال كردم . بعد از چندماه ما را براي گزينش و استخدام فراخواندند و در قسمت تعميرات ترابري پالايشگاه اصفهان مشغول به كار شدم .

چطور شد مجددآ به محل خدمت سربازي و اسارت برگشتيد ؟

بدلايلي كه مجال آن نيست درخواست انتقالي خود را به شركت ملي نفت دادم چندماهي گذشت و با انتقال ما به شركت نفت مناطق مركزي ايران كه از سوي خودشان انتخاب شده بود موافقت كردند . با مراجعه به تهران و نفت مركزي به ما گفتند شما را براي شركت نفت و گاز غرب ( كرمانشاه ) انتخاب كرده ايم .

به كرمانشاه سفر كردم آنجا هم چون مناطق عملياتي زيادي ( نفت شهر ، تنگ بيجار ايلام ، چشمه خوش و بيات دهلران ) داشت ، منطقه عملياتي چشمه خوش (دهلران) را انتخاب كردند . مي دانستم به مرز ايران و عراق مي روم اما جالبتر اينكه درست در مسير كرمانشاه بطرف دهلران كه از سمت شهرستان انديمشك آمده بوديم به پلي نزديك شديم كه خيلي برايم آشنا بود . از راننده پرسيدم اين پل كرخه است ؟ با جواب مثبت راننده تمام خاطرات جنگ و اسارت در ذهنم تداعي شد . شايد قسمت بود كه بعد از گذشت 22 سال خدمت در پتروشيمي اصفهان و گذشت 35 سال از جنگ تحميلي مجددا به محل اسارتم برگردم.

اشك در چشمانم جمع شده بود . چطور بعد از گذشت 34 سال از زمان اسارت دوباره همان جايي حاضر مي شوم كه زماني براي دفاع از آن جنگيده ام و الان براي خدمت به آن بازگشته ام .

از كم آبي رودخانه كرخه دلم گرفت . چون درست زمان عقب نشيني رزمنده ها حجم زياد آب خيلي ها را با خود برده بود .

خوشحال بودم كه خاطراتم زنده شده اند و از طرفي ديگر به جايي قدم مي گذاشتم كه موقعيت جغرافيايي بكر و زيبايش زمين تا آسمان با آن دوران فرق كرده بود .

جاده اي كه تا چشم كار مي كرد سراب و اطراف آن خار و خاشاك بود اكنون به بهشتي تبديل شده است كه باورم نمي شد اينجا زماني منطقه جنگي بوده باشد .

كشت زارها و مزارع گندم و ذرت تا چشم كار مي كرد پيدا بود . تپه ماهوره هايي كه زردي و خشكي آن ديگر رخت بربسته بود و جاي خودرا به سرسبزي داده بود .

اكنون كه دوسال است به خانه ي اول خود با تقديري كه خداوند پيش پاي من گذاشت برگشته ام در اين ماه مبارك رمضان با زبان روزه خدا را شكر مي كنم و   اعتقاد دارم به آيه شريفه                                                                        

        الشرحسوره 6 إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا (با هر دشوارى آساني است )

اكنون كه در ماه مبارك رمضان قرار گرفته ايم، روزه گرفتن و سختي ها و مشكلات آن با شرايط قبل قابل مقايسه نيست . فراواني نعمت هاي خداوند از يك طرف و امنيت و آسايش از طرف ديگر آنهم در كنار خانواده، نمي تواند ديگر بهانه اي براي روزه نگرفتن بگذارد. جوانان ما بايد قدر اين ايام را بدانند و از فرصت ها درست استفاده كنند . هركاري فقط اراده مي خواهد و بس .

   سخن آخر

در اول گزارش گفتم كه تا پايان گزارش با ما باشيد . مي خواستم بگويم حاج ابولقاسمي تنها نمونه اي از هزاران افرادي است كه در اطراف ما زندگي مي كنند . آنها سختي را به جان خريدند تا نشان دهند كه اراده و پشتكار لازمه هركاريست

بياييم انديشه اي جديد و نو داشته باشيم و در راستاي نظام جمهوري اسلامي و انجام فرايض و كمك به نيازمندان از هيچ چيز دريغ نكنيم .

حاج ابولقاسمي خواست و توانست ، سختي ها و مشكلات او را از پا در نياورد . به خود نگوييم نمي شود !!!

روانشناسان دريافته اند اگر انسان تنها يكبار به خود بگويد نمي توانم مي بايست ديگران هفده مرتبه به او بگويند تو ميتواني تا آن يك عمل منفي خنثي شود .

پس بخواهيم تا آن شود كه ميخواهيم .